امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

امیرحسین کوچولو

تولد یکسالگی....

سلام... چند روز پیش که شب یلدا هم بود تولدم را جشن گرفتیم... اون شب من کلی شیطونی کردم... و تا می تونستم پفک خوردم.... و سفره را بهم ریختم... تا وقتی شمع روی کیکم روشن بود... از جام تکون نخوردم و سعی کردم فوتش کنم.... آخه من از آتیش می ترسم.... اصلا سراغ بخاری نمیرم... و میگم ژیزه.... کلی خوش گذشت بهم .... دامنه فرهنگ لغاتم تا الان خیلی زیاد شده..... حرفهایی که می زنم را با قرمز می نویسم... ژیزه   ________ جیزه بیجی  اِش ____ بگیرش بو خول _______ بخور داب داب _____ تاب تاب دا دا ________ داداش می میام ____ نمیام دِ دِ من ______ بده من ممد بیا اینجا تاتا  من میام هیس...
9 دی 1391

من و شهربازی...

سلام ... چقدر ما تند تند میایم به منظور جبران غیبتهای گذشته است چند روز پیش رفتیم فروشگاه... می خواستیم برای تولدم کیک بخریم... آخه قرار بود چند روز زودتر تولدم را جشن بگیریم... که میشد شب یلدا... بعد واسه اینکه دیگه حسابی از یکساله شدنم لذت ببرم.. رفتیم شهربازی که اونجا بود و یکم بازی کردیم.... اینم عکس من و اسباب بازیهای اونجا قایق سواری همراه با آهنگ و قر دادنای من خیلی حال داد.. اینم من و زنبورهایی که وقتی یکم سوارشون شدم نمی دونم چرا ترسناک شدن  آبجی نگاه کن اونجا مَه (ماه به معنی لامپ) داره... من و محبوبترین وسیله اونجا داب داب... خوب تا شهربازی دیگ...
2 دی 1391

من و نِ نِ....

سلام.... نی نی آبجی یا به قول من نِ نِ اول آذر به دنیا اومد.... اون روز من تو بیمارستان بودم و مثل بقیه منتظر... از اونجایی که هیچ کس از انتظار خوشش نمیاد.. و منم از این قضیه مستثنی نیستم... کلی جیغ کشیدم و شکایت کردم..... مامان بیچاره همه اش تو آسانسور بود.... یا پیش من بود یا پشت در اتاق عمل... نی نی که اومد خونه اصلا طرفش نرفتم... روزهای اول بعد از گریه کردنش منم گریه می کردم... یکم از صدای گریه اش می ترسیدم.... چند روز که گذشت وقتی گریه می کرد می رفتم کنار تختش و دعواش می کردم.... هی می گفتم اِ ... اِ .... اجازه بغل کردنش را هم به مامان و بابا نمیدادم... بقیه را هم چپ چپ نگاه می کردم... گاهی هم به نشونه اعتر...
2 دی 1391

عکسهای خاک خورده ده ماهگی!!!!

سلام.. خوبید دوستای گلم؟؟؟؟؟ خیلی وقته که ده ماهه شدم.... همه درگیر خرید سیسمونی بودن و هیشتی برام کیک نپخت... تازه همه یادشون رفت تولدم را هم تبریک بگن.. این روزا همه اش آویزون یه وسیله ام..... مهم نیست چی باشه فقط باید بتونم به کمکش وایستم..... دور میز می چرخم و هی قر میدم... بقیه هم مدام قربون صدقم میرن.... خلاصه این روزا از در و دیوار بالا میرم... پنج تا مروارید کوچولوی خوشگل دارم کلی کلمات جدید میگم.....  .... اینا را قبلا نوشتیم و وقت نشد که عکس بذاریم.... خلاصه نی نی آبجی به دنیا اومد و وبلاگش هم رونمایی شد... امروزم اومدیم با عکسهای ده ماهگی .... آبجی می خواد هرچه زودتر عکسهای قدیمیم را بذاره ...
1 دی 1391

احوالات امیرحسین در 9ماهگی

سلام دوستای خوبم اصلا معلوم نیست تو این وب چه خبره!!!! دایی شدن هم ماجرایی داره برای خودش... یه مدته خبری از عکس جدید و آپ جدید نیست دارم فراموش میشم دیگه شکم آبجی کلی تپل شده.... مث توپ شده .... البته به نظر من بیشتر شبیه یه پل هوایی واسه کوچولوهاست.... این روزا خیلی هوس می کنم از روی این پل تردد کنم... آخه می دونین که خطرش کمتره آبجی هی به شکمش اشاره می کنه و میگه نازی نی نی نازی من که نی نی ندیدم اما واسه اینکه دلش را نشکنم ، منم رفتم شکمش را ناز کردم.... بعد یه خنده شیطنت آمیز کردم و یه کوچولو نی نی را زدم هرچی من می خوام فراموش کنم یه نی نی تو راهه باز یادم می اندازن خوب.... هر روز میگن امیرحسین دوست ...
21 مهر 1391

تولد هشت ماهگی با تاخیر.....

سلام... 17 روز از هشت ماهگیم می گذره... و تازه آبجی امروز وقت کرده برام بنویسه.... چند وقتی به خاطر فوت پسر خاله ام نبودیم... اونجا که بودم خیلی بهم سخت گذشت... همه اش بچه ها بغلم می کردن.... تب هم داشتم... دیگه کلی گریه می کردم و می چسبیدم به مامان... مراسم سوم که تموم شد با مامان برگشتیم خونمون... آبجی هم ، همون روز اومد خونمون ... بیدار که شدم رفتم بغلش و با اینکه بی حال بودم کلی براش خندیدم... مامانی که چند روزی بود خنده ام را ندیده بود کلی ذوق کرده بود.... خلاصه دیگه از بغل آبجی تکون نخوردم.... سرم را گذاشته بودم و روی شونه اش... و هرچند دقیقه بلند میشدم نگاهش می کردم و براش می خندیدم.. روز بعدشم کلی جوش از...
23 شهريور 1391

انالله و انا الیه راجعون

سلام دوستای خوبم... امروز صبح خبر درگذشت پسر خاله ام را بهمون دادن... پسر 21 ساله ای که باهمه آرزوهاش باید بره زیر خاک.... یکماه پیش به خاطر درد پاش رفت دکتر... و چند روز پیش دکترا جوابش کردن و گفتن سرطان خون داره... این چند وقت تو بیمارستان خیلی زجر کشید.... چقدر از مردن می ترسید... چقدر دلش می خواست زنده بمونه .... چقدر امیدوار بود که خوب میشه.... چقدر التماس کرد که نذارن بمیره... چه درد آوره یاداوری لحظاتی که برای بودن تلاش کرد... چقدر زود پر کشید.... امیدوارم اون دنیا راحت تر زندگی کنه....  این غم جانگداز را اول به مادرش ... و بعدم به مادرم و خاله هام تسلیت می گم... امیدوارم که خدا به همه شون صبر بد...
7 شهريور 1391